تبلیغات
*بی نام و نشان* - بامن از خدا بگو!

*بی نام و نشان*

اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست . دکتر(علی شریعتی)


عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی
بامن از خدا بگو


دغدغه بسیاری از والدین این است كه آیا می توانند با فرزندانشان درباره موضوع پیچیده ای چون خدا صحبت كنند؟ آیا بچه ها را می توان با مفاهیمی چون خدا، پیامبر، جهان آخرت، آفرینش و هستی، تكلیف، عبادت و مانند آن آشنا كرد و درباره آن بحث كرد؟
حرف زدن درباره خدا از این جهت حائز اهمیت است كه می تواند بهترین راه برآوردن مهم ترین نیازهای كودكان باشد، زیرا كودكان بیش از بزرگسالان خود و اطرافیانشان را نیازمند به تكیه گاه قوی و مهربانی می بینند كه قادر است همه آرزوهای آنها را برآورده سازد. فایده دیگر صحبت كردن درباره خدا از این جهت است كه همه چیز را در دنیا توضیح می دهد: زیبایی طبیعت، تولد نوزاد یا مرگ یك دوست، كه با این توضیح (مرتبط كردن رویدادهای طبیعی به خدا) نوعی احساس شگفتی نیز همراه است، زیرا روح كودك به دنبال عجایب و اسرار می گردد و زمانی كه برای پرسش های كلیدی خود پاسخی منطقی می یابد، احساس آرامش می كند. وقتی كودك حوادث تلخ و شیرینی از این قبیل را با خدا مرتبط بداند، هم در شناخت خود نسبت به خدا عمیق تر می شود و هم روح او كه به دنبال عجایب و اسرار است، ارضاء می شود. همچنین حرف زدن درباره خدا، خدا، به كودك احساس امنیت می دهد، زیرا خدا جاودانی و مافوق همه تغییرات است و در دنیایی كه همه چیز آن زودگذر است، اعتقاد به خدا می تواند بهترین حامی و راهنمای اخلاقی كودك باشد.
و بالاخره، توجه به خدا و احساس نیاز به او، مایه آرامش روح و روان كودك می شود؛ زیرا این احساس در فطرت و نهاد انسان از كودكی قرار داده شده و طبق فرمایش پیامبر اسلام، كودك مادامی كه اطرافیانش او را از پرستش خدا باز نداشته اند، دارای فطرت خداپرستی و ایمان است.
    متاسفانه با وجودی كه خداشناسی برای كودكان و فرزندان یك ضرورت مهم و نقطه عطفی در زندگی آنان است، والدین از این موضوع غافلند و به ضرورت آن توجه كافی ندارند. آنان انرژی كودكان را صرف انواع آموزش ها و كلاس ها از قبیل كلاس زبان، موسیقی، كامپیوتر و... می كنند، اما از درس ایمان غافلند. درحالی كه زندگی كودك در سایه ایمان مفهوم پیدا می كند.
 گمان والدین این است كه آموزش خدا و اعتقادات دینی، برای كودك ضرورتی ندارد و این كار وظیفه آنان نیست و كودكان خود باید با وسعت دادن به معلومات و گزاره های ذهنی، به سطحی از معرفت و دانش برسند كه ضرورت اعتقاد به خدا را درك كنند و این در زمانی است كه آنان به سن جوانی می رسند، غافل از اینكه كودكان توان درك این مفاهیم را دارند و در این شرایط اگر با آنها درباره خدا به طور صحیح و منطقی صحبت نشود، سعی می كنند اعتقاد به خدا را در اعمال و رفتارهای والدین بیابند، زیرا آنچه والدین بدان عمل می كنند، بیش از آنچه می گویند روی ذهن كودك تاثیر می گذارد، یعنی كودك زمانی بیشتر با خدا آشنا می شود كه اعتقادات مذهبی را به طور عملی در زندگی والدین ببیند. حال اگر عمل والدین مطابقت چندانی با دین نداشته باشد، كودك درك صحیحی از دین پیدا نمی كند. اینجاست كه ضرورت آموزش صحیح دین به كودكان، بیشتر روشن می شود.
 برای این كه كودكان درك صحیحی از خدا داشته باشند، لازم است به آن ها اجازه دهید آزادانه درباره خدا گفتگو كنند؛ زیرا بهترین راه ارتقای معنویت در كودكان، راحت و آشكار حرف زدن از خداست اصل علمی ای كه اكثر روان شناسان آن را تایید می كنند، این است كه بگذارید بچه ها خود گفتگو را هدایت كنند و عقایدشان را بگویند و بعد با سوال كردن از نظرات شما، موضوع را پی گیری كنند.
 اگر پیش فرضی درباره رشد، درك و برداشت كودك از خدا، در هر مرحله سنی او داشته باشیم، با اطمینان بیشتری می توانیم به او كمك كنیم. در این جا به مراحل رشد روانی كودك و این كه در هر مقطع چگونه باید با او درباره خدا حرف بزنیم، اشاره می كنیم:

    
    1 تا 3 سالگی
    یادمان باشد كه بذر ایمان از همان سال های اولیه زندگی كاشته می شود. بنابراین خداشناسی در این سن اهمیت زیادی دارد. كودكان نوپا می توانند كلماتی را كه از مفاهیم مقدس برخوردارند یاد بگیرند. در ابتدا، آموزش باید از كلماتی مانند: قرآن، خدا، پیامبر و امام آغاز شود. اگر بچه ها به سادگی با این كلمات مانوس نشوند، بعدها پایه ای برای آموزش مفاهیم بزرگ نخواهند داشت.
 همچنین باید اعتقاد به عشق و محبت را در آن ها تقویت كنید؛ این مهمترین چیزی است كه خدا را به كودكان خردسال می فهماند. به آن ها بگویید كه خداوند دوستشان دارد و همواره از بچه ها مراقبت می كند. نكته دیگر این كه كودك به این جهت كه یكی از وابسته ترین موجودات دنیاست، در تامین نیازهای خویش، به والدین وابستگی كامل دارد. اگر كودك از این جهت مشكلی نداشته باشد و والدین در محبت و توجه به او از چیزی فروگذار نكنند، از اعتماد به آن ها، اعتماد و توكل به خدا را نیز می آموزد.
    

    3 تا 5 سالگی
    در این مرحله این سوال غلط است كه: «چه طور كودك را وادار كنم به خدا اعتقاد پیدا كند؟»، چه اینكه این اعتقاد درونی به صورت اجمال، در فطرت و آفرینش او وجود دارد. پرسش صحیح این است كه: «چطور به او نشان دهم كه خدا در زندگی اش حضور دارد؟» زمانی كه بچه ها در برابر شگفتی های اطرافشان حیرت زده می شوند، از چیزی ناراحتند یا شادی ناگهانی را تجربه می كنند، زمینه فكری شان برای این مسئله آماده است و شما می توانید حضور خدا را با حرف زدن دراین باره، به آنها نشان دهید. مثلاوقتی كودك 5 ساله شما از مرگ پدربزرگش غمگین و تعجب زده است، از شما می پرسد: پدربزرگ پس از مرگ چه می كند؟ آیا او در بهشت است؟ او در واقع به اطمینان خاطر نیاز دارد. درپاسخ به او بگویید: تو چه فكر می كنی؟ او احتمالادر پاسخ می گوید: پدربزرگ الان در بهشت در كنار فرشتگان است. شما در این هنگام نظر او را تایید كنید. همچنین وقتی كودك در تولد فرزند جدید اظهار خوشحالی یا شگفتی می كند، به آسانی می توانید خدا را به او نشان دهید. یا هنگام خوردن غذا، برای او توضیح دهید كه این غذاها از جانب خداوند است، و ما باید از او سپاسگزاری كنیم. آنگاه همگام با كودكتان، مراسم شكرگزاری را به جای آورید.
    در فاصله سنی 3تا 5 سال، كودكان خدا را غالبا موجودی چون یك رهبر روحانی می دانند.

    چنین برداشتی به این پرسش ها می انجامد: «آیا خدا می خوابد؟ خدا كجا زندگی می كند؟ غذای او چیست؟» برای فیصله دادن این موضوع و ارضای حس كنجكاوی و تخیل كودك، جوابی صادقانه به او بدهید، مثلابگویید: «نمی دانم.» به یادداشته باشید، كودك در سنی نیست كه بتواند چیزی بیش از این پاسخ اجمالی، درك كند. اما اگر درپاسخ به او بگویید: خدا چیزی نمی خورد و جا و مكانی ندارد، نه تنها قانع نمی شود بلكه دچار سردرگمی بیشتری می شود.
    بعد شما از او سوالاتی بكنید كه نسبت به گفتگو علاقه مند شود. به خاطر داشته باشید، همیشه سوالات او را جدی بگیرید و هرگز مود تمسخر قرار ندهید. بچه ها نمی توانند منتقدانه فكر كنند و صحبت های شما را مورد ارزیابی قرار دهند. بنابراین وقتی با كودك پیش دبستانی درباره خدا حرف می زنید، كارشناس شمایید، دقت كنید حرفی نزنید كه بعدها پشیمان شوید. مثلااگر به او بگویید: «هر وقت بدرفتاری كنی، خدا عصبانی می شود.» او خدا را در تخیل خود پدرعصبانی مجسم می كند كه آماده است او را برای هر اشتباهی تنبیه كند.

    
    6تا 10 سالگی
    كودكانی كه تازه به مدرسه می روند، برای محك زدن نظریه های دیگر، شروع به پرسش های منطقی درباره خدا می كنند. «آیا خدا باعث مرگ می شود؟ آیا هركاری انجام بدهم، خدا می فهمد؟» مهم آن است كه والدین ضمن پاسخ دادن به این سوالات، به كودك كمك كنند. به خدا اعتقاد صحیحی پیدا كند. گاهی حوادث طبیعی مورد سوال كودك قرارمی گیرد، مانند: زلزله، طوفان، بیماری، مرگ، نقص عضو و از این قبیل. اگر كودك بپرسد: «چرا این شخص نابیناست؟» یا از علت مرگ كسی بپرسد، والدین باید مواظب باشند این امور را مستقیما منتسب به خدا نكنند؛ زیرا كودك از خدا مفهوم ترسناكی در ذهن خود ترسیم می كند كه افراد را كور یا فلج یا مریض می كند و حتی آنها را می كشد. دراین گونه موارد، بهتر است پاسخ علمی به سوالات داده شود و به علت های طبیعی آنها اشاره شود.
    راه دیگر برای برقراری ارتباط شخصی بین بچه های دبستانی و خدا، خواندن داستانهای مذهبی برای آنهاست. آنها می توانند اساس این داستان ها را در زندگی روزمره خود به كارگیرند؛ خصوصا اگر آنها را به گفتگو و طرح سوال ترغیب كنید. داستان های مذهبی را طوری انتخاب كنید كه به كودكان نشان دهد كه خدا در تمام طول زندگی با آنهاست.

    
    دوران پیش از نوجوانی:
    نوجوانان كم سن و سال، هنگام گذر از دوران كودكی، دچار تغییرات شگرف جسمی و روانی می شوند و به سمت آزادی بیشتر حركت می كنند. وقتی آنها وجود خدا را درك می كنند، او را منشا نظم درجهان می بینند. به علاوه، آنها می خواهند ارتباط خدا را نه تنها با خوبی ها، بلكه با بی عدالتی و رنج نیز درك كنند. پس باید به آنها گفت: «خداوند برای ما مصیبت نمی فرستد، بلكه به ما قدرت می دهد بر آن غلبه كنیم. خدا میل كمك به دیگران را در وجود ما به ودیعه گذاشته است.»
    توضیحات شما هرچه باشد، آنها منتظرند تا ببینند آیا خودتان واقعا به آنچه می گویید، معتقدید یا نه. پس بگذارید بچه ها بدون هیچ ریاكاری شاهد احساس واقعی شما باشند و حتما درباره تلاش های خودتان برای دستیابی به ایمان محكم با آنها حرف بزنید.

    
    نوجوانی:
    دراین سالها، نوجوانان به آنچه اطرافیان درطول زندگی درباره خدا گفته اند، فكر می كنند. گاهی نیز نسبت به تعالیم مذهبی تردید دارند یا اعتراض می كنند. درچنین حالتی، والدین باید از سخنرانی اجتناب كنند و یادشان باشد كه تردید مقدمه ایمان است و پرسیدن و اعتراض كردن همواره مفید است. باید با نوجوانان طوری درباره خدا حرف زد كه با مشكلاتشان مرتبط باشد. وقتی نوجوانان احساس بی ارزشی و یا ناامنی می كنند، این پیام را به آنها بدهید كه هر انسانی نزد خدا ارزش بسیار دارد. به عبارت دیگر، خداوند همان قدر كه یك دختر زیبا و ثروتمند را دوست دارد، یك دختر نابینا و فقیر را هم دوست دارد. زمانی كه نوجوانان با فشار مداوم هم سن و سال های خود به انجام كارهایی چون استفاده از موادمخدر، دزدی و سایر اعمال خلاف مواجه می شوند، شما می توانید از خدا به عنوان معیاری مطلق برای سنجش اعمال انسانها حرف بزنید: «خداوند بركارهای درست و غلط ما نظارت دارد و به همان اندازه به ما پاداش یا جزا می دهد.»
    شما می توانید نوجوان را آگاه كنید كه باید در برابر این فشارها بایستد و بر احساسات خود غلبه كند و تصمیمات اخلاقی درست بگیرد.

    
    نتیجه گیری:
    یاددادن خداپرستی به بچه ها، مثل یاددادن دوچرخه سواری است. شما ابتدا دوچرخه را راه می اندازید، بعد وقتی بچه می خواهد پا بزند، او را روی دوچرخه نگه می دارید. درنهایت خود اوست كه باید دوچرخه سواری كند. بهترین كار شما این است كه از سنین پایین شروع كنید. اعتقادات خود را برای از بگویید، برایش مثال بیاورید و ایمانتان را در اختیار نیاز كودك به شناخت و درك خدا قرار دهید. به این ترتیب، نیروی معنوی و اخلاقی قدرتمندی را به آنها می دهید كه یك عمر دوام خواهد آورد.

منبع:روزنامه کیهان



      قالب ساز آنلاین